خرید بک لینک

باز عاشوراییان پیدا شدند،

باز هم سوداییان شیدا شدند اربعین غصه های گل کجاست؟

اربعین ناله بلبل کجاست اربعین عشق، عباست چه شد؟

اربعین، فریاد احساست چه شد؟

برچسب: نویسنده: حدیث رنجبر تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 7:03

ساده بگم، اگه می خوای بدونی که خدا چقدر دوستت داره، ببین تو چقدر دوستش داری و چقدر براش وقت می ذاری و خلوت می کنی تا به حرف هاش گوش بدی؟

برچسب: نویسنده: حدیث رنجبر تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 7:03

چشمهایی که به دور دست خیره شدن و آرزوهایی که تو عبور خیابونا یخ زدن. نگاه های معصومانه و پر حسرتی که معلوم نیست مشغول بافتن چه رویایی هست، به یه خونواده صمیمی؟ به پدر داشتن یا مادر داشتن؟ به زندگی مرفه؟ به لباس های خوشگل؟ یا حتی یه اسباب بازی کوچولو یا شایدم یه دوچرخه، شایدم یه عروسک دوست داشتنی! نمی دونم. ای کاش از خودشون سوال می کردم که آرزوتون چیه. میله هایی که تو دستاشون گرفتن آدم رو یاد اسارت میندازه اسارت در عین آزادی. این بچه ها وامثال این نازنین های بی گناه فقط به جرم کودکی اسیر هستن اسیر جنگ طلبی یه عده که فقط به قدرت فکر میکنن و سر راهشون هر چیزی رو نابود می کنن. نگاه معصومانه این فرشته های زمینی قلب هر انسانی رو به درد میاره خودشون هم نمی دونن به چه گناهی باید چنین زندگی داشته باشن. کودکانی که همیشه منتظر یه معجزه هستن و سال ها تو اتاق های کوچیک روز رو به شب می رسونن، تا شاید اتفاقی بیفته و اونا هم به آرزوهاشون برسن.

برچسب: نویسنده: حدیث رنجبر تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 7:03

همه ما وقتی کوچیک هستیم آرزوهامون هم کوچیک هستن ولی با بزرگ شدنمون آرزوهامون هم تغییر می کنن. خود من وقتی کوچیک بودم فقط دوست داشتم معلم بشم. نمی دونم چرا؟ شاید یکی از دلایلش مهربونی معلما بود و از اون مهم تر علاقه ای که به معلم دوران بچگیم داشتم. یه خورده که بزرگتر شدم از این که بخوام معلم بشم پشیمون شدم ونظرم رو عوض کردم، تصمیم گرفتم وقتی درسم رو تموم می کنم دکتر بشم. اما فکر اینجاشو نمی کردم که چقدر ترسو هستم! وقتی برای اولین بار دوستم رو از نزدیک دیدم که خورد زمین و سرش خون اومد من زودتر از اون حالم بد شد و غش کردم. دیدم اصلا روحیه دکتر شدن رو ندارم و از خیرش گذشتم. یه خورده که گذشت و به نظر خودم عاقل تر شدم دیگه دنبال دکتر شدن و مهندس شدن و این چیزا نبودم. وقتی یه سری آدم رو می دیدم که سر یه ساعت خاص از خونه بیرون میرن و سر یه ساعت خاص هم بر میxadگردن آرزو کردم که جای اونا باشم با همون لباسای خاصشون، یعنی کارمند بشم. خلاصه ما درسمون تموم شد و ازدواج کردیم و هنوز شغلی نداشتم. وقتی صاحب بچه شدم و بزرگ شدنش رو می دیدم احساس کردم دیگه وقتشه که یه درآمدی داشته باشم. مدتی دنبال کار م

برچسب: نویسنده: حدیث رنجبر تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 7:03

صدای زنگ گوشیم که بلند میشه دستم و از زیر پتو بیرون میارم و با خواب آلودگی صداشو قطع می کنم ساعت پنج و نیمه. در حالی که پلکام از سنگینی خواب باز نمیشه با بی حوصلگی از خواب بیدار می شم و شروع میxadکنم به آماده شدن هوای خونه زیاد گرم نیست فکرکنم دیشب دمای هوا خیلی پایین بوده. کلیدو روی در به آرومی می چرخونم و...

برچسب: نویسنده: حدیث رنجبر تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 7:03

برای تمام رنج هایی که می بری

صبر کن.


«صبـــــــــــر»


اوج احترام به حکمت خداست . . .

برچسب: نویسنده: حدیث رنجبر تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 7:03

صفحه بندی